سفرنامه استانبول

استانبول یا همون اسلامبول؛ شهر اسلام زیاد یا شهری که در اون میشه اسلام رو پیدا کرد.اگر موقع اذان باشه، هیچ کوچه و خیابونی در استانبول وجود نداره که صدای اذان توش پخش نشه. از میدان فاتح سلطان محمد (Fatih Mehmet Sultan) گرفته تا هر کوچه و پس کوچه ای یه مسجد وجود داره. بافت شهری طوری طراحی شده که حتمن از هر خونه ای در امتداد کوچه و خیابونش، به یک مسجد ختم بشه برای همین معروفه که استانبول، بن بست نداره.
زندگی شهری مدرن در کنار نهاد مذهب، ترکیب جالبی رو به وجود اورده که استانبول علاوه بر اینکه شهری بین دو قاره است، شیوه ی زندگی ای در اون جریان داره که بین سنت (به معنای مذهبی) و مدرنیته (به معنای سکولاریسم) است. و البته در حداقل تناقض بین این دو.

اما چیزی که بیش از سایر ویژگی های استانبول برای من جذابیت داشت، سرزندگی فضای شهر، پرتحرک بودن مردم، و انرژی عجیبیه که این شهر داره؛ رستورانهایی که هیچ ساعت از روز (از صبح زود گرفته تا بعد از نیمه شب) خالی از مشتری و خلوت نیست، بناهای تاریخی که توریست ها با علاقه خاصی حتا به کوچکترین جزئیاتش هم بی توجه نیستن، بازاری که رشد داد و ستد درش هر روز بیشتر میشه و… انگار این شهر حتا شب ها هم کلید خاموش نداره.
و اما کمی جزئیات؛

1- مردم استانبول تقریبن مثل مردم سایر جاهای ترکیه مهمان نوازند به علاوه که در این شهر به خوبی یاد گرفتن چطوری از این مهمان نوازی، ارتزاق خوبی داشته باشن. صمیمانه پذیرایی می کنن و در قبال اون خدمتی که ارائه می دن منصفانه اجرتی می گیرن. قیمت خدمات توریستی به خصوص برای مردم اروپا که بیشترین تعداد مسافر رو به استانبول دارن بسیار مناسبه.

2- ترک ها تاجرانی هستند با اخلاق، که به پشتوانه همین موضوع هر روز بازار جدیدی رو فتح می کنن. طبق آمار، بعد از بهار عربی صادرات محصولات صنعتی و پوشاک به کشورهای مصر و لیبی و تونس 80% رشد داشته. (وقتی در خیابون ها و کوچه هایی قدم می زدم که عمدتا کارگاه های تولید پوشاک در اونها هستن نا خودآگاه یاد پاساژ پلاسکو و کوچه برلن تهران و خیابون های اطرافش افتادم. زمانی که بعد از فروپاشی شوروی، تاجرهای جمهوری های تازه استقلال یافته برای خرید به تهران میومدن.) سرمایه گذاری خارجی با رشد عجیبی در حال افزایشه. در راه برگشت با یک ایرانی اشنا شدم که با شرکای کویتی اش در قسمت آسیایی در بخش مسکن در حال سرمایه گذاری هستن. می گفت استانبول پتانسیل عجیبی برای سرمایه گذاری در بخش مسکن داره و بازده این بخش در بعضی محلات در یک سال اخیر حدود 30 % بوده.

3- من تقریبن به این نتیجه رسیدم که ترافیک شهری رابطه تنگاتنگی با جمعیت شهر داره. از یه شهر 14 میلیونی که کلی هم توریست داره نمی شه انتظار خط کش داشت. اما حمل و نقل شهری به تناسب بافت شهری خوب توسعه پیدا کرده؛ اتوبوس، متروبوس (همون BRT تهران اما منظم تر و بدون ایجاد اختلال در ترافیک اتوبان)، مترو، فونه کولر (مترو شیب دار یه ایستگاهه)، تراموا، دلموش (شبیه مینی بوس) و اتوبوس دریایی (برای جابه جایی مسافران بین بخش اروپایی و اسیایی) همگی وسایلی هستن که مسافرها می تونن بر حسب مسیرشون استفاده کنن. به استثنا تاکسی و دلموش کلیه وسایل حمل و نقل شهری مجهز به اسمارت کارت هستن که همین امر سبب شده به راحتی بشه تخفیات گروه های مختلف (مثل دانشجویان، افراد مسن و..) و تکرر مسیر رو مدیریت کرد.

4- هونطور که گفتم اسکلت فرهنگی استانبول ترکیبی از سنت و مدرنیته است. اما تمایل مردم رو به اروپایی شدن به وضوح میشه مشاهده کرد. از انتخاب ماشین گرفته تا طرز لباس پوشیدن و… البته این تمایل به نظر من شیفتگی نیست. یه جور الگوگیری و انتخاب راه مطمئن برای توسعه است.

5- عکس آتاتورک رو میشه خیلی جاها پیدا کرد. مردم اعم از اسلامگرا یا سکولار علاوه بر اینکه براش احترام قائلند (به عنوان پدر ترکیه مدرن) دوستش دارن. البته من احساس کردم به خاطر تاریخ استانبول و نقش برجسته فاتح سلطان محمد (کسی که استانبول رو فتح کرده و بنیانگذار امپراتوری عثمانی بوده) در تاریخ این شهر، نمود آتاتورک به اندازه سایر نقاط ترکیه نیست. حتا من در استانبول در جاهای عمومی خیلی پرچم کمتری دیدم نسبت به ازمیر یا کوشی آداسی. ظاهرن با وجود همه انتقادها، مردم از عملکرد حزب حاکم (AK Party) راضین. ثبات اقتصادی و رشد چندین ساله، هم هدیه خوبی بوده برای ترک ها از این حزب و هم تا حدی ادامه حضور حزب عدالت و توسعه رو گارانتی کرده. (اکبر سخنرانی ماهانه اردوغان تو حزب رو برام ترجمه می کرد که داشت از حق دستیابی ایران به تکنولوژی هسته ای و حمایت ترکیه از این امر صحبت می کرد و توضیح می داد که چرا این حمایت در راستای منافع ملی ترکیه است. به اکبر می گم لحن صحبت کردنش من رو یاد روضه خون های حسینیه زنجانی ها میندازه. میگه اخه تو دانشگاهی که درس خونده عمدتن اسلامگراها هستن احتمالن همون جا روضه خونی رو یاد گرفته).

6- دولت یه هدف گذاری کرده برای سال 2023 که صدسالگی ترکیه مدرنه. یه نشان جدید هم برای لیرترکیه طراحی کردن که به نظرم جالب اومد. البته با توجه به اینکه اکثر مبادلات تجاری در ترکیه به یورو و قسمتی هم به دلار انجام می شه نمی دونم که اخر و عاقبت این لیر ترکیه کلن قراره چی بشه.

7- امنیت در استانبول در حد بالائیه طوری که من واقعن تو هیچ محله ای احساس ناامنی نداشتم. (البته معروفه که کف زنی تو استانبول خیلی زیاده اما سر من که نیومد) ولی ورودی کلیه پاساژها و مراکز عمومی X-Ray وسایل و کنترل بدنی وجود داره که برای جلوگیری از بمب گذاری کردهای مخالف دولت مرکزیه.

8- برای یک توریست، استانبول جاهای بسیار زیادی برای دیدن و لذت بردن داره؛ از بناهای تاریخی و قصرها گرفته تا تور بغاز و پیاده روی در میدان تقسیم و جاده استقلال، کلاب ها و کافه ها و بارها، و البته خرید که نه تنها برای ایرانی هاجذابه بلکه دیدم که اروپایی هم این فرصت رو از دست نمی دن (البته نه به عنوان اولویت اول). هنوز مالیات VAT ترکیه برای اکثر کالاها 8% هست. این بار بالاخره موفق شدم از «سیستم برگشت مالیات» استفاده کنم. مقداری که بر می گردونن نصف مبلغ پرداختی هست (یعنی 4%).

این سفر به من خیلی خوش گذشت و اطلاعات خوبی هم کسب کردم. البته این به واسطه وجود دوست عزیزم اکبر برمکی و برادرش پرویز بود که علاوه بر مهمان نوازی گرم، از توضیح هیچ نکته کوچیکی هم مضایقه نمی کردن. به نظرم دیدن استانبول (حداقل یک بار) برای هر کسی که علاقه منده سفر باشه لازمه (البته با یکبار به هیچوجه نمی شه خیلی جاهای استانبول رو دید کما اینکه من نتونستم هیچ قسمتی از بخش اسیایی رو ببینم).

14 اکتبر 2012 at 14:12 ۱ دیدگاه

زبان، فرهنگ، گفت و گو

با «نجیب» -یک بیزنس من پاکستانی که کسب و کار رو کنار گذاشته و مشغول خوندن دکتراست- گپ می زنم. در خصوص سیاست خارجی امریکا در خصوص توسعه اقتصادی کشورهای در حال توسعه، در خصوص جامعه پاکستان و… زبان مکالمه انگلیسی است. نه فارسی نه اردو. اما نه تنها حرف همدیگه رو متوجه می شیم بلکه با اینکه به ظرافت های زبان انگلیسی مسلط نیستیم اما بعضی کلمات برایمان چیزی فراتر از کلمه است.
«آزاد» که یک مهاجر بنگلادشی است هم به ما می پیوندد. با اینکه اون هم مسلمان است اما هیچ چیزی از کلام ما درک نمی کند. نظراتش نه شبیه ماست نه شبیه جامعه کانادایی. گفت و گو ادامه پیدا می کند. تا جایی که مشارکت ازاد از بحث فقط به پرسیدن یک سوال تکراری تبدیل می شود؛ «واقعن؟»
با ادم های دیگه هم از کشورهای دیگه صحبت کردم. عرب -عربستان، سوری، اردنی- ترک، مجار، المانی، فرانسوی، ویتنامی، چینی، نیجریایی و… گفت و گوهای بسیار لذت بخش و دست اخر چیزی که دستگیرم شد اینه که حتا برای اشنا شدن با یه فرهنگ باید حداقل با یک نماینده از اون فرهنگ برخورد داشت -چه برسه به شناخت-. از توی کتاب ها و گزارش ها چیز خیلی زیادی در نمیاد. چون لابلای فرهنگ رفتار مردم یک کشور چیزهایی هست که نمی شه نوشت.
چیزهایی که حتا اگه نوشته بشه دچار بدفهمی می شه تا شناخت.

پی نوشت: خیلی جالب شد. همین الان با یک ویتنامی اشنا شدم و در ضمن بحث بهم گفت اگه دمای هوا از هشت درجه بیاد پایین تر، مدارس در ویتنام تعطیل می شن. فکر می کنید چرا؟

2 فوریه 2012 at 13:05 بیان دیدگاه

ده سال پیش در چنین روزهایی

ادم گاهی دلش می خواد بعضی لحظات گذشته رو تجربه کنه نه صرفن به خاطر اینکه لحظات شیرین یا دوست داشتنی ای بودن، بلکه به این خاطر که به یاد بیاره یا باور کنه که زمانی چه شخصیتی داشته و چگونه فکر می کرده و چه کارهایی از دستش بر می اومده؛
ده سال پیش، دقیقن یه همچین روزهایی بود، اواخر دی ماه و در تعطیلات بین ترم. من گهگاهی می رفتم خوابگاه دانشگاه تهران پیش بچه ها، انتهای امیر اباد (اون موقع هنوز محصور نشده بود و اتوبان حکیم تازه در حال ساخت بود). بیشتر از اون که مهمون باشم صاحبخونه بودم چون تعطیلات بین ترم اکثر بچه ها می رفتن شهرستان پیش خانواده اما من کماکان خوابگاه بودم. اون موقع روی یه پروژه ادبیات معاصر کار می کردم و قرار بود تا اواسط بهمن تحویلش بدم. روزها با یه عده بحث و جلسه و برنامه داشتم و شب در خلوت خودم روی اون پروژه کار می کردم. اون موقع حس خوبی از دانشجو بودن داشتم. وقتی از طبقه چهارم خوابگاه به برف های محوطه و فضای باز بی انتهای اطراف خوابگاه نگاه می کردم می دونستم چی از زندگی می خوام. وقتی روزها ماهنامه همشهری رو تو کتابخونه شریعتی ورق می زدم، وقتی کلاس های کلیات اقتصاد دکتر رحمانی رو بی خیال می شدم تا سر و سامونی به کتابهای تو انبار انجمن اسلامی بدم، وقتی شب ها تو خوابگاه از لابلای نقد کتابهای ادبی و خاطرات دنبال کشف سبک شعری شاملو و اخوان و مشیری و ابتهاج و خانلری می گشتم، وقتی توی مینی بوس مهرشهر تا انقلاب تفسیر روشنفکری سارتر و ادوارد سعید و دریدا و یورگن هابرماس و چامسکی می خوندم … می دونستم چی از زندگی می خوام.
اما امروز بعد از ده سال وقتی از طبقه دوازدهم 2900 کارلینگ به همه درختای پشت ساختمون یا رودخونه نیمه یخ زده اتاوا نگاه می کنم، وقتی تو محوطه دانشگاه اتاوا و کارلتون ساختمون ها را یکی یکی رد می کنم تا به کلاسم برسم، وقتی توی ترن چهار ایستگاهه یا اتوبوس ها دارم روزنامه های مجانی رو ورق می زنم… نمی دونم چی می خوام.
فقط اینقدر می دونم که به نظرم اون خوابگاه چهار طبقه از این ساختمون چهارده طبقه که طبقه سیزده نداره به نظرم بلندتر بود، محتوای اون کتابهای نوشته شده در سی چهل سال پیش از این روزنامه های چاپ روز تازه تر بودن، اون مینی بوس های قراضه جای بهتری برای خوندن تو مسیر بودن تا این ترن و اتوبوس های به ظاهر شیک…
یه کم لابلای خاطراتم که می گردم یه چیزای دیگه هم یادم میاد؛ اون موقع هم (البته چند ماه پس و پیش رو به من ببخشید) نرخ ارز یهو پنج برابر شد، امریکا به افغانستان حمله کرده بود و خط و نشون می کشید برای عراق، هم جزو محور شرارت بودیم و هم صدام تهدیدمون می کرد، اون موقع هم مردم از اوضاع سیاسی و اقتصادی ناراضی بودن و غر می زدن … اون موقع با همه بی تجربگی می تونستم چها نفر رو قانع کنم که تو هر فضایی، اون که بخواد کاری بکنه بالاخره راهش رو هم پیدا می کنه. اما الان … خامی اون روزها هم بسیار موثرتر بوداز تجربه این ده ساله این روزها…
این همه پسرفت فقط برای ده سال؟
یه جای کار می لنگه که نمی دونم کجاست.

18 ژانویه 2012 at 02:04 بیان دیدگاه

شرح درس یا قرارداد تدریس (Course outline)

یکی از نکات بسیار ساده و تا حدی پیش پا افتاده تدریس در اینجا اینه که همه اساتید در اولین جلسه کلاس، برگه ای شامل اسم درس، شرح مطالب، موضوع درس، کتاب های مرجع و فصول مورد نظر، شیوه امتحان و روش نمره دادن، شرایط خاص غیبت در جلسه امتحان و… و خلاصه قانون کلاس درس خودشون رو به دانشجو ارائه میدن. صرف نظر از اینکه محتوای کلاس و این قانون چی هست حداقل حسنی که این شرح درس داره اینه که قراردادیه بین استاد و دانشجوها. در واقع دانشجو می دونه استاد ازش چه انتظاری داره و ایا از پس اون کلاس بر میاد یا نه؟
من تقریبن به خاطر ندارم از هیچیک از اساتیدم در ایران شرح درس گرفته باشم. حداکثر چیزی که بود وزن امتحان میان ترم و پایان ترم بود و اینکه ایا پروژه ای باید تحویل بدیم یا نه؟
به هر حال باز یاد اون قول قدیمی افتادم که «قانون بد از بی قانونی بهتره».

12 ژانویه 2012 at 22:26 بیان دیدگاه

اولین کریسمس در اتاوا (Merry Christmas)

صبح با این کابوس بیدار شدم که باید برم کلیسا. خوشبختانه این برنامه با اتفاق اشنایی بچه ها با یه زن تغییر کرد. به یه رستوران رفتیم که با عکس های مختلف الویس فضایی دهه هفتادی ساخته بود. ابتدا محیطش کاملن نااشنا بود اما کم کم تونستم ارتباط برقرار کنم و بفهمم که داره چه اتفاقی می افته. زنی که اشنای ما بود مدام در مورد چیزهای متفاوت باربط و بی ربط توضیح می داد. غذایی که سرو می شد غذای سنتی بوقلمون بود (بوقلمون و پوره سیب زمینی) غذایی که معمولن «روز شکرگزاری» هم خورده می شه. زن راهنما که اسمش نینا بود به همه توضیح می داد که این اولین تجربه کریسمس ماست و کسانی که اونجا به نحوی مشغول انجام دادن کاری بودن با رویی گشاده به ما تبریک و خوشامد می گفتن. در همین بین ساک های هدایایی هم دریافت کردیم که خودش داستان مفصلی داره و بعدن فهمیدم موضوعش چیه. بعد از خوردن دسر و قهوه اونجا رو به مقصد کلیسا ترک کردیم. اما باز هم خوشبختانه نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد که برنامه به شرکت در یک رستوران دیگه (در واقع یک کلاب معروف به اسم Heart & Crown) در مرکز شهر تغییر کرد. ابتدا که می خواستیم وارد بشیم پیشخدمت دم در توضیح داد که امروز برنامه عادی نداریم و فقط غذا برای «بی خانواده ها» و «بی خانمان ها» داریم. با توجه به گپ کوتاهی که با مسئول اصلی برنامه در رستوران قبلی داشتم تازه فهمیدم که داستان چیه؛ در این روز تعداد خاصی از رستوران ها از حدود یک ماه قبل فراخوانی می دن برای تهیه غذا، دسر، میوه، هدیه برای بزرگسالان (که عمومن شامل جوراب، دستکش، کلاه، شال و لباس های گرم زمستانی می شه) و اسباب بازی برای کودکان و همچنین نیروهای داوطلب. در این روز که همه جا تعطیله (همه جا حتا فروشگاه های شبانه روزی 24 ساعته) این رستوران ها ضمن پذیرایی از سالمندان، ادم های تنها و بی خانواده، خانواده های کم درامد و بی خانمان ها در محیطی گرم که همه داوطلبانه مشغول کارند هدایایی رو به اونها می دن که زمستون رو خیلی سخت نگذرونن. تجربه یک پذیرایی گرم برای کسانی که در حالت عادی ازش محرومند هم برای میزبان، هم میهمان و هم برای اون هایی که تدارک این روز رو دیدن بسیار هیجان انگیزه.
این روز یکی دو نکته دیگه هم برای من داشت. اول اینکه اتاوا شهر بسیار مذهبیه کاملن جلب توجه می کرد. دوم این که مثل تمام روزهای مذهبی دیگه مشارکت صرفن محدود می شد به میانسالان و خانواده هایی که بچه های هفت هشت ساله داشتن. به معنای دیگه مشارکت جوانان در این روز مثل روزهای مشابه دیگه صفر بود. و اخر اینکه کانادا (و لااقل اتاوا) در زمان سال نو بدتر از ایرانه. اگه کار اداری داشته باشین حداقل دو هفته رو هوایید. چون اگه حتا سیستم کار کنه کاملن طبیعیه که مسئول کار شما مرخصی رفته باشه و شما باید تا برگشتنش صبر کنین.
در تمام این مدت که حدود پنج ساعت طول کشید راهنمای ما نینا مرتب داشت حرف می زد که البته بعضی از گفته هاش با توجه به تجربیات من در این مدت در کانادا دلیل نوشته های بعدی من بشه.

25 دسامبر 2011 at 20:01 بیان دیدگاه

اثر تحریم بانک مرکزی بر اقتصاد ایران

من نمی دونم واقعن ساده و راحت حرف زدن چقدر سخته که بعضی از مسئولین و سیاستمداران ایران ترجیح میدن یک مشت اراجیف به هم ببافند و با سر هم کردن مسایلی که هیچ ربطی به هم دیگه نداره یه نتیجه بگیرن و بخوان به زور به خورد ملت بدن. نمونه اش این سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد که توسط بهمنی، رئیس بانک مرکزی نوشته شده. خوب حتا یه متخصص اقتصاد هم وقتی این نوشته رو می خونه ربط بحران اخیر حوزه یورو رو به عدم سیطره دلار و صادرات کشورهای قوی تر به ضعیف و اختلاف انگلیس با المان و فرانسه و… بر عدم تاثیرگذاری تحریم بانک کرکزی نمی فهمه چه برسه به عموم مردم.
اقای بهمنی می تونی با زبونی ساده و به دور از اسمون ریسمون بافتن کم اثر بودن تحریم بانک مرکزی بر اقتصاد ایران رو اینطوری توضیح بدی -البته اگه خودت بدونی و دوست داشته باشی توضیح بدی-؛
الان بیش از یک ساله که هیچ بانک بزرگ و معتبری به علت ریسک بالا در اثر تحریم -که بالاخره اتفاق افتاد- حاضر به انجام معامله با بانک مرکزی ایران نیست. اما در همین مدت هم ما بخشی عمده ای از درامد ناشی از فروش نفتمون رو از طرق دیگه وصول کردیم. روشش هم خیلی ساده است. بانک مرکزی به جای نگهداری حساب نزد بانک های بزرگ اروپایی و ژاپنی به سراغ بانک های درجه دو مالزیایی، ترکی، هندی و صرافی های کویت و قطر رفته و اون هم نه به صورت مستقیم بلکه غیرمستقیم. یعنی به جای اینکه این گردش مالی از طریق بانک مرکزی انجام بشه از طریق شبکه بانکی داخلی که تحریم نیست انجام میشه. حالا چرا امریکا نمی تونه جلوی فعالیت این بانک ها رو بگیره به دو علت؛ 1- چون این بانک ها سهامدار امریکایی ندارن (به علت کوچک و محلی بودن) و اینکه با بانک های امریکایی تماس زیادی ندارند پس خزانه داری امریکا کنترلی روی این بانک ها نداره. 2- روش گردش مالی از طریق شبکه رسمی و سیستم سوئیفت (که قابل ردگیری هست) نیست.
نتیجه اینکه ایران نفتش رو می فروشه، پولش رو دریافت می کنه و خریدهای اساسی اش رو هم انجام میده.
اما پاسخ به دو تا سوال؛ 1-ایا تحریم ها هیچ اثری بر اقتصاد ایران ندارن؟ چرا تاثیر دارن. اما این اثر اون چیزی نیست که اقتصاد ایران رو فلج کنه. صنایع بزرگ و کلیدی ممکنه نتونن مستقیمن از زیمنس و فیلیپس و میتسوبیشی و… برای نیروگاه ها و کارخانجاتشون خرید کنن اما با قیمتی بالاتر از دلال های تایلندی و اماراتی و هنگ کنگی خریدشون رو انجام میدن. پس یک اثر تحریم ها برای ما اینه که هزینه و زمان فعالیت های کلیدی رو بالا می بره (ولی متوقف نمی کنه) 2- پس اگه بانک مرکزی مشکل ارزی نداره این اشفتگی بازار ارز ایران از کجاست؟ مشکل اصلی بانک مرکزی در حال حاضر تهیه اسکناسه (دلار کاغذی) به علاوه نقل و انتقالات کوچک مسافران و دانشجویان امریکا و کانادا و اروپا و همچنین تقاضای سفته بازی که بازار رو اشفته کرده که البته مدیریت غلط و ناکارامد بانک مرکزی در یک سال و نیم اخیر این سیگنال رو به بازار داده که بانک مرکزی توان کنترل بازار رو نداره و در نهایت این اشفتگی رو بیشتر می کنه.

21 دسامبر 2011 at 15:06 ۱ دیدگاه

امید، تغییر یا زندگی

سال 81، 82 با بچه ها می نشستیم تو حیاط دانشکده اقتصاد، تو کانون هنر، تو کتابخونه شریعتی، بعضی شب ها هم خوابگاه و راجع همه چیز صحبت می کردیم. راجع به تغییر؛ اینکه تازگی چکار کردن، چکار باید بکنن، یا چکار اگر می کردن بهتر بود. توی هر جمعی می شد از تغییر حرف زد؛ با رهام و پویان بحث ها راجع به نشریات و محافل ادبی بود. اینکه شاعری نسل جدیدی پیدا شدن که می تونن فضای نویی ایجاد کنن.
با دومان و صادق و… بحث ازادی و دموکراسی بود. بحث اینکه دنیا کدوم طرفی داره می ره. اسلام گرایی و…
بحث ایدئولوژی و اندیشه و معنویت و …
با رامین و امیر و اویس بحث روزنامه و نشریات بود.
اون موقع نوید و مانی تو کانون هنر کلاس داشتن و بی خبر از اتفاقات موسیقی هم نبودیم.

اینها همه فقط تو دانشکده ای اتفاق می افتاد که کلن 600 تا انشجو داشت. بگذریم که با بچه های جامعه شناسی، مدیریت، حقوق و علوم سیاسی هم برنامه های مشترکی بود.
خوب که فکر می کنم به نظرم می رسه همه اینها به خاطر این بود که «امید» بود. شاید هم «آرمانگرایی» موتور محرکه اش بود. نمی دونم. فقط می دونم که یه چیزی تغییر کرده. خیلی هم تغییر کرده. حداقل در من خیلی تغییر کرده؛
دیروز خبر وتوی محکومیت سوریه رو در شورای امنیت توسط روسیه و چین خوندم و نه تنها خونم به جوش نیومد بلکه برام یه اتفاق طبیعی بود. خبر اختلاس ایران رو می خونم، نه تنها تعجب نمی کنم بلکه می دونم این تازه فقط مربوط به یکی از شرکت هاست.-حداقل دو، سه تای دیگه رو من می شناسم-. هر روز چیزهای متدوال تری رو می بینم که برام مصداق بی اخلاقیه اما خودم هم مجبور به انجامشم چون جزئی از فرهنگ کشور جدیدیه که دارم توش زندگی می کنم.
خیلی وقته پذیرفتم که دنیا پیش از من همین بوده و بعد از من هم همین خواهد بود اما هیچ وقت این سوال من رو رها نمی کنه که :آیا دنیای بهتری هم می شه وجود داشته باشه؟»

5 اکتبر 2011 at 19:58 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


ابوذر نجمی؛

عاشق زندگی، دریا و طبیعت...

به صورت آکادمیک " اقتصاد" خوانده ام

و به صورت غیرآکادمیک همه چیز.

از گپ زدن لذت می برم به خصوص در حول و حوش سیاست و فلسفه.

کلمه

برای ناخدایی که مقصدی ندارد، همه بادها، باد مخالف است.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 347 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: