معتادان کتاب
19 ژوئن 2011 at 13:51 بیان دیدگاه
یک- دیروز با فاطمه با یکی از کسانی که به تازگی در اتاوا دوست شدیم صحبت می کردم. دنبال کتاب می گشت. -کتاب کاغذی فارسی- گفتم من فقط یک کتاب همراه خودم اوردم و بقیه پی دی اف است. بحث بالا گرفت و گفت که کتابخانه ی نسبتن بزرگی داشته که یک دفعه تصمیم می گیرد، آن را اتش بزند؛ چرا که وقتی بعد از دانشگاه وارد جامعه می شود می بیند دنیای واقعی هیچ ربطی به دنیای کتاب های کتابخانه ندارد…
دو- دوستی دارم از یک خانواده فرهنگی-مذهبی. تیپ فکری والدین از شریعتی تبعیت می کند. دوستم پسر بزرگ خانواده است و به الطبع اهل کتاب. منتها کتابخوانی پسر بزرگ تا بدانجا پیش می رود که حالا لیبرالی دو اتشه است و نه تنها هیچ سازگاری با فرهنگ خانواده ندارد بلکه در جهت عکس حرکت می کند و اگر مجالش دهند در ستیز با فرهنگی است که در آن رشد یافته. چند وقت پیش با هم صحبت می کردیم می گفت که پدر و مادرش نه تنها علاقه مند نیستند که سایر بچه ها کتابخوان شوند بلکه تمام مشوق ها را به کار می گیرند که مطالعه شان از سطح کتاب های مدرسه فراتر نرود…
سه- تا قبل از دانشگاه بلد نبودم هدیه ای غیر کتاب برای کسی بخرم. به دو دلیل؛ یکی اینکه می دانستم دوستانم چه کتابی می خواهند. و دوم اینکه چون خودم از کتاب بیش از هر چیز دیگری لذت می بردم این را در مورد دوستانم هم صادق می دانستم. این ذهنیتی است که از چهار پنج سالگی با من مانده…
الان گاهی که در خلوت خودم فرو می روم، واقعن نمی فهمم که ایا بهتر نبود تا این حد وابسته و معتاد کتاب نبودم. فکر می کنم همه کسایی که یه جورایی با کتاب گره خورده اند گاهی سوالی مثل این یا شبیه به این از خود می پرسند؛ به خصوص وقتی با چهره ای از دنیای واقع مواجه می شوند که در دنیای کتاب غایب است.
«از درس و کتاب، کار من راست نشد// شاگردی روزگار استادم کرد»
اما به هر حال، خوب یا بد، مفید یا مضر، با عشق یا تنفر، ما معتادان کتابیم…
ورودی دستهبندی شده در: گاه نوشت. برچسبها: .


این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید