ده سال پیش در چنین روزهایی
18 ژانویه 2012 at 02:04 بیان دیدگاه
ادم گاهی دلش می خواد بعضی لحظات گذشته رو تجربه کنه نه صرفن به خاطر اینکه لحظات شیرین یا دوست داشتنی ای بودن، بلکه به این خاطر که به یاد بیاره یا باور کنه که زمانی چه شخصیتی داشته و چگونه فکر می کرده و چه کارهایی از دستش بر می اومده؛
ده سال پیش، دقیقن یه همچین روزهایی بود، اواخر دی ماه و در تعطیلات بین ترم. من گهگاهی می رفتم خوابگاه دانشگاه تهران پیش بچه ها، انتهای امیر اباد (اون موقع هنوز محصور نشده بود و اتوبان حکیم تازه در حال ساخت بود). بیشتر از اون که مهمون باشم صاحبخونه بودم چون تعطیلات بین ترم اکثر بچه ها می رفتن شهرستان پیش خانواده اما من کماکان خوابگاه بودم. اون موقع روی یه پروژه ادبیات معاصر کار می کردم و قرار بود تا اواسط بهمن تحویلش بدم. روزها با یه عده بحث و جلسه و برنامه داشتم و شب در خلوت خودم روی اون پروژه کار می کردم. اون موقع حس خوبی از دانشجو بودن داشتم. وقتی از طبقه چهارم خوابگاه به برف های محوطه و فضای باز بی انتهای اطراف خوابگاه نگاه می کردم می دونستم چی از زندگی می خوام. وقتی روزها ماهنامه همشهری رو تو کتابخونه شریعتی ورق می زدم، وقتی کلاس های کلیات اقتصاد دکتر رحمانی رو بی خیال می شدم تا سر و سامونی به کتابهای تو انبار انجمن اسلامی بدم، وقتی شب ها تو خوابگاه از لابلای نقد کتابهای ادبی و خاطرات دنبال کشف سبک شعری شاملو و اخوان و مشیری و ابتهاج و خانلری می گشتم، وقتی توی مینی بوس مهرشهر تا انقلاب تفسیر روشنفکری سارتر و ادوارد سعید و دریدا و یورگن هابرماس و چامسکی می خوندم … می دونستم چی از زندگی می خوام.
اما امروز بعد از ده سال وقتی از طبقه دوازدهم 2900 کارلینگ به همه درختای پشت ساختمون یا رودخونه نیمه یخ زده اتاوا نگاه می کنم، وقتی تو محوطه دانشگاه اتاوا و کارلتون ساختمون ها را یکی یکی رد می کنم تا به کلاسم برسم، وقتی توی ترن چهار ایستگاهه یا اتوبوس ها دارم روزنامه های مجانی رو ورق می زنم… نمی دونم چی می خوام.
فقط اینقدر می دونم که به نظرم اون خوابگاه چهار طبقه از این ساختمون چهارده طبقه که طبقه سیزده نداره به نظرم بلندتر بود، محتوای اون کتابهای نوشته شده در سی چهل سال پیش از این روزنامه های چاپ روز تازه تر بودن، اون مینی بوس های قراضه جای بهتری برای خوندن تو مسیر بودن تا این ترن و اتوبوس های به ظاهر شیک…
یه کم لابلای خاطراتم که می گردم یه چیزای دیگه هم یادم میاد؛ اون موقع هم (البته چند ماه پس و پیش رو به من ببخشید) نرخ ارز یهو پنج برابر شد، امریکا به افغانستان حمله کرده بود و خط و نشون می کشید برای عراق، هم جزو محور شرارت بودیم و هم صدام تهدیدمون می کرد، اون موقع هم مردم از اوضاع سیاسی و اقتصادی ناراضی بودن و غر می زدن … اون موقع با همه بی تجربگی می تونستم چها نفر رو قانع کنم که تو هر فضایی، اون که بخواد کاری بکنه بالاخره راهش رو هم پیدا می کنه. اما الان … خامی اون روزها هم بسیار موثرتر بوداز تجربه این ده ساله این روزها…
این همه پسرفت فقط برای ده سال؟
یه جای کار می لنگه که نمی دونم کجاست.
ورودی دستهبندی شده در: گاه نوشت. برچسبها: .


این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید