<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>از یک دنیا حرف و سکوت</title>
	<atom:link href="http://abouzarnajmi.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Jan 2012 07:04:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='abouzarnajmi.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/8f1b127808f2035c76a37af0c4994014?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>از یک دنیا حرف و سکوت</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://abouzarnajmi.wordpress.com/osd.xml" title="از یک دنیا حرف و سکوت" />
	<atom:link rel='hub' href='http://abouzarnajmi.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>ده سال پیش در چنین روزهایی</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/18/%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%da%86%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/18/%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%da%86%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 07:04:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=369</guid>
		<description><![CDATA[ادم گاهی دلش می خواد بعضی لحظات گذشته رو تجربه کنه نه صرفن به خاطر اینکه لحظات شیرین یا دوست داشتنی ای بودن، بلکه به این خاطر که به یاد بیاره یا باور کنه که زمانی چه شخصیتی داشته و چگونه فکر می کرده و چه کارهایی از دستش بر می اومده؛ ده سال پیش، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=369&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ادم گاهی دلش می خواد بعضی لحظات گذشته رو تجربه کنه نه صرفن به خاطر اینکه لحظات شیرین یا دوست داشتنی ای بودن، بلکه به این خاطر که به یاد بیاره یا باور کنه که زمانی چه شخصیتی داشته و چگونه فکر می کرده و چه کارهایی از دستش بر می اومده؛<br />
ده سال پیش، دقیقن یه همچین روزهایی بود، اواخر دی ماه و در تعطیلات بین ترم. من گهگاهی می رفتم خوابگاه دانشگاه تهران پیش بچه ها، انتهای امیر اباد (اون موقع هنوز محصور نشده بود و اتوبان حکیم تازه در حال ساخت بود). بیشتر از اون که مهمون باشم صاحبخونه بودم چون تعطیلات بین ترم اکثر بچه ها می رفتن شهرستان پیش خانواده اما من کماکان خوابگاه بودم. اون موقع روی یه پروژه ادبیات معاصر کار می کردم و قرار بود تا اواسط بهمن تحویلش بدم. روزها با یه عده بحث و جلسه و برنامه داشتم و شب در خلوت خودم روی اون پروژه کار می کردم. اون موقع حس خوبی از دانشجو بودن داشتم. وقتی از طبقه چهارم خوابگاه به برف های محوطه و فضای باز بی انتهای اطراف خوابگاه نگاه می کردم می دونستم چی از زندگی می خوام. وقتی روزها ماهنامه همشهری رو تو کتابخونه شریعتی ورق می زدم، وقتی کلاس های کلیات اقتصاد دکتر رحمانی رو بی خیال می شدم تا سر و سامونی به کتابهای تو انبار انجمن اسلامی بدم، وقتی شب ها تو خوابگاه از لابلای نقد کتابهای ادبی و خاطرات دنبال کشف سبک شعری شاملو و اخوان و مشیری و ابتهاج و خانلری می گشتم، وقتی توی مینی بوس مهرشهر تا انقلاب تفسیر روشنفکری سارتر و ادوارد سعید و دریدا و یورگن هابرماس و چامسکی می خوندم &#8230; می دونستم چی از زندگی می خوام.<br />
اما امروز بعد از ده سال وقتی از طبقه دوازدهم 2900 کارلینگ به همه درختای پشت ساختمون یا رودخونه نیمه یخ زده اتاوا نگاه می کنم، وقتی تو محوطه دانشگاه اتاوا و کارلتون ساختمون ها را یکی یکی رد می کنم تا به کلاسم برسم، وقتی توی ترن چهار ایستگاهه یا اتوبوس ها دارم روزنامه های مجانی رو ورق می زنم&#8230; نمی دونم چی می خوام.<br />
فقط اینقدر می دونم که به نظرم اون خوابگاه چهار طبقه از این ساختمون چهارده طبقه که طبقه سیزده نداره به نظرم بلندتر بود، محتوای اون کتابهای نوشته شده در سی چهل سال پیش از این روزنامه های چاپ روز تازه تر بودن،  اون مینی بوس های قراضه جای بهتری برای خوندن تو مسیر بودن تا این ترن و اتوبوس های به ظاهر شیک&#8230;<br />
یه کم لابلای خاطراتم که می گردم یه چیزای دیگه هم یادم میاد؛ اون موقع هم (البته چند ماه پس و پیش رو به من ببخشید) نرخ ارز یهو پنج برابر شد، امریکا به افغانستان حمله کرده بود و خط و نشون می کشید برای عراق، هم جزو محور شرارت بودیم و هم صدام تهدیدمون می کرد، اون موقع هم مردم از اوضاع سیاسی و اقتصادی ناراضی بودن و غر می زدن &#8230; اون موقع با همه بی تجربگی می تونستم چها نفر رو قانع کنم که تو هر فضایی، اون که بخواد کاری بکنه بالاخره راهش رو هم پیدا می کنه. اما الان &#8230; خامی اون روزها هم بسیار موثرتر بوداز تجربه این ده ساله این روزها&#8230;<br />
این همه پسرفت فقط برای ده سال؟<br />
یه جای کار می لنگه که نمی دونم کجاست.     </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/369/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=369&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/18/%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%da%86%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شرح درس یا قرارداد تدریس (Course outline)</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/12/%d8%b4%d8%b1%d8%ad-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3-course-outline/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/12/%d8%b4%d8%b1%d8%ad-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3-course-outline/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 03:26:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه، درس، کانادا، امریکا، اروپا، شرح درس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=364</guid>
		<description><![CDATA[یکی از نکات بسیار ساده و تا حدی پیش پا افتاده تدریس در اینجا اینه که همه اساتید در اولین جلسه کلاس، برگه ای شامل اسم درس، شرح مطالب، موضوع درس، کتاب های مرجع و فصول مورد نظر، شیوه امتحان و روش نمره دادن، شرایط خاص غیبت در جلسه امتحان و&#8230; و خلاصه قانون کلاس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=364&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از نکات بسیار ساده و تا حدی پیش پا افتاده تدریس در اینجا اینه که همه اساتید در اولین جلسه کلاس، برگه ای شامل اسم درس، شرح مطالب، موضوع درس، کتاب های مرجع و فصول مورد نظر، شیوه امتحان و روش نمره دادن، شرایط خاص غیبت در جلسه امتحان و&#8230; و خلاصه قانون کلاس درس خودشون رو به دانشجو ارائه میدن. صرف نظر از اینکه محتوای کلاس و این قانون چی هست حداقل حسنی که این شرح درس داره اینه که قراردادیه بین استاد و دانشجوها. در واقع دانشجو می دونه استاد ازش چه انتظاری داره و ایا از پس اون کلاس بر میاد یا نه؟<br />
من تقریبن به خاطر ندارم از هیچیک از اساتیدم در ایران شرح درس گرفته باشم. حداکثر چیزی که بود وزن امتحان میان ترم و پایان ترم بود و اینکه ایا پروژه ای باید تحویل بدیم یا نه؟<br />
به هر حال باز یاد اون قول قدیمی افتادم که &#8220;قانون بد از بی قانونی بهتره&#8221;. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/364/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/364/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=364&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/12/%d8%b4%d8%b1%d8%ad-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3-course-outline/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دوئل</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/04/%d8%af%d9%88%d8%a6%d9%84/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/04/%d8%af%d9%88%d8%a6%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 04:58:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دوئل، اخلاق، شرافت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=361</guid>
		<description><![CDATA[در اتاق رو بست. چراغ رو روشن کرد. اروم به سمت میز اومد، نشست. خودکار رو برداشت &#8220;دوره اش گذشته یا شاید هنوز نرسیده. اخلاق هیچ محلی از اعراب نداره وقتی یک نفر در مقابلت ایستاده و به روت اسلحه کشیده. می شه اخلاقی رفتار کرد اما مساله اینجا اخلاق نیست. شرافتمندانه رفتار کردن جدی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=361&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در اتاق رو بست. چراغ رو روشن کرد. اروم به سمت میز اومد، نشست. خودکار رو برداشت<br />
&#8220;دوره اش گذشته یا شاید هنوز نرسیده. اخلاق هیچ محلی از اعراب نداره وقتی یک نفر در مقابلت ایستاده و به روت اسلحه کشیده. می شه اخلاقی رفتار کرد اما مساله اینجا اخلاق نیست. شرافتمندانه رفتار کردن جدی تر به نظر میاد. راه شرافتمندانه هم اینه که تو هم تفنگت رو برداری و وارد دوئل بشی؛ منتها برنده دوئل رو سرعت تصمیم ات تعیین نمیکنه. جهت تصمیم ات تعیین می کنه &#8230;<br />
مردد بود. اخلاق رو داخل گیومه قرار بده یا شرافتمندانه رو. اینقدر تمرکز نداشت که فکر کنه می تونه هر دو رو تو گیومه قرار بده. شاید هم دنبال کلمه دیگه ای می گشت. چیزی توی گلوش وول می خورد. با صدای در برگشت<br />
- بابا مشقام تموم شد. می تونم پلی استیشن بازی کنم؟<br />
معنای این سوال این بود که باید از اتاق خارج بشه. افکارش رو کنار خودکارش جا بذاره . بره سراغ راه اندازی بازی برای بچه ش. وسوسه نوشتن بدجوری اذیتش می کرد. &#8220;شاید اگه برگردم دیگه حس نوشتن نباشه&#8221;.<br />
- تمرین های ریاضی ت رو هم حل کردی؟<br />
سوال خوبی بود. برای خودش زمان خرید<br />
- اخه &#8230;<br />
- اره می دونم مال فردا نیست<br />
لبخندی زد<br />
- باشه الان میام راش میندازم<br />
&#8230;<br />
در اتاق رو بست. سر راهش تا میز برای خودش شراب ریخت. گیلاس رو روی میز گذاشت. رفت سراغ ادامه نوشته ش. یادش رفت که دنبال کلمه ای می گشت که بذاره توی گیومه. زل زد به صفحات سفید کاغذ. شروع کرد به خط زدن. خط زدن با وسواس همیشگی. منظم طوری که همه کلمات پوشیده بشه.<br />
دلش یه اهنگ قدیمی می خواست.یه اهنگ از دوره ای که ارزوش همین روزایی بود که می گذروند. ته گلوش سوزشی احساس کرد. اب گلوش رو قورت داد. دلش یه لیوان اب می خواست. اما حوصله اشپزخونه رفتن نداشت. گیلاس شراب رو برداشت. نگاهی کرد و بدون اینکه به سمت لبش ببرد رو میز گذاشت. خودکار رو برداشت<br />
&#8220;چرا هیچ فیلسوفی تا به حال درباره شرافت چیزی ننوشته. چرا مفهوم اخلاق سوال برانگیزتره تا شرافت؟ چرا بی اخلاق فحش نیست اما بی شرف فحشه؟&#8230;<br />
خنده اش گرفت. شرافت از لابلای ستون جملات کتابها از ذهنش رژه می رفتند. اصلن چه اجباری بود؟ خط زد. اما نه با وسواس همیشگی. نگاهی به پنجره انداخت. تیر چراغ برق کوچه نظرش رو جلب کرد. بلند شد، مکثی کرد، و دوباره نشست. کشوی میز رو باز کرد که پاکت سیگارش رو دربیاره. اما اینقدر محکم کشو رو بیرون کشید که وسایلش پخش زمین شد. در عرض چند ثانیه در اتاق باز شد.<br />
- چی شد؟<br />
- هیچی. کشو رو محکم کشیدم افتاد رو زمین<br />
- ترسیدم<br />
- نه. نگران نباش.<br />
- رو پات که نیفتاد؟<br />
- نه. خوبم<br />
- خدا رو شکر. می خوای کمکت کنم؟<br />
- نه &#8230; چیز زیادی توش نبود.<br />
- باشه. دارم میز رو می چینم. یه چن دقه دیگه بیا شام<br />
- شام چی داریم؟<br />
- کلم پلو<br />
- نمی شه الان بیام<br />
لبخندی رد و بدل شد و در بسته شد. یه پاکت سیگار، یه فندک، یه بسته کاغذ سفید، یه کلت کمری، چند تا گیره کاغذ، یه روان نویس، یه تیغ موکت بری، یه منگنه. همه رو جمع کرد و کشو رو گذاشت سر جاش.<br />
&#8220;می خوای عاشق بشی؟/ مسخره م می کنی؟ / نه جدی می گم / حوصله ندارم / چرا حوصله نداری؟ / دارم رو یه نمایش نامه کار می کنم شخصیت هاش در نمیان / مگه تو نمایش نامه هم می نویسی؟ / بهم نمیاد؟ / اصلن / چرا؟ / اخه خیلی جدی هستی / مگه نمایش نامه نویسای دیگه دلقکن؟ / نه اخه کارای سیاسی هم می کنی / خوب چه ربطی داره؟ / اخه کار هنری یه روحیه لطیف می خواد / حالا تو از کجا فهمیدی من روحیه لطیف ندارم؟ / اخه نمی خوای عاشق بشی / کی گفته که نمی خوام عاشق بشم؟ / اخه میگی حوصله ندارم / مطمئنی حالت خوبه؟ / چه فرقی می کنه؟ / ببین الان از همه چی برام مهمتر اینه که نمایش نامه م دربیاد / پس ببین خودت گفتی نمایش نامه ت از عاشق شدنت مهم تره / بذار ببینم. دستم انداختی؟ / نه / نه. نه. منظورت از این حرف چی بود؟ / منظور خاصی نداشتم / چرا داشتی / نه. نداشتم / چرا داشتی / نه نداشتم / چرا داشتی / نه نداشتم / چرا داشتی از نگاهت معلومه داشتی / نه نداشتم / حتا از این خنده ت هم معلومه / نه نداشتم / مطمئنم که داشتی / نه نداشتم / داشتی / نه نداشتم / &#8230;<br />
کشو رو بیرون کشید. نگاهی به کلت کمری انداخت. برش داشت و یک دور تو دستش چرخوند. تیز جستی زد و وایستاد. یک بار دیگه توی دستش چرخوند. دستگیره در چرخید<br />
- نمیای شام<br />
- می خوای دوئل کنی؟<br />
- مسخره ام می کنی؟<br />
- نه جدی می گم<br />
- حوصله ندارم<br />
- چرا حوصله نداری<br />
- شام حاضره بیا شام<br />
&#8230;<br />
- می خوای دوئل کنی<br />
- با منی؟<br />
- شاید هم با خودمم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/361/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=361&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2012/01/04/%d8%af%d9%88%d8%a6%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اولین کریسمس در اتاوا (Merry Christmas)</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/12/25/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7-merry-christmas/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/12/25/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7-merry-christmas/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 01:01:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[کریسمس،اتاوا،کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=358</guid>
		<description><![CDATA[صبح با این کابوس بیدار شدم که باید برم کلیسا. خوشبختانه این برنامه با اتفاق اشنایی بچه ها با یه زن تغییر کرد. به یه رستوران رفتیم که با عکس های مختلف الویس فضایی دهه هفتادی ساخته بود. ابتدا محیطش کاملن نااشنا بود اما کم کم تونستم ارتباط برقرار کنم و بفهمم که داره چه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=358&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح با این کابوس بیدار شدم که باید برم کلیسا. خوشبختانه این برنامه با اتفاق اشنایی بچه ها با یه زن تغییر کرد. به یه رستوران رفتیم که با عکس های مختلف الویس فضایی دهه هفتادی ساخته بود. ابتدا محیطش کاملن نااشنا بود اما کم کم تونستم ارتباط برقرار کنم و بفهمم که داره چه اتفاقی می افته. زنی که اشنای ما بود مدام در مورد چیزهای متفاوت باربط و بی ربط توضیح می داد. غذایی که سرو می شد غذای سنتی بوقلمون بود (بوقلمون و پوره سیب زمینی) غذایی که معمولن &#8220;روز شکرگزاری&#8221; هم خورده می شه. زن راهنما که اسمش نینا بود به همه توضیح می داد که این اولین تجربه کریسمس ماست و کسانی که اونجا به نحوی مشغول انجام دادن کاری بودن با رویی گشاده به ما تبریک و خوشامد می گفتن. در همین بین ساک های هدایایی هم دریافت کردیم که خودش داستان مفصلی داره و بعدن فهمیدم موضوعش چیه. بعد از خوردن دسر و قهوه اونجا رو به مقصد کلیسا ترک کردیم. اما باز هم خوشبختانه نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد که برنامه به شرکت در یک رستوران دیگه (در واقع یک کلاب معروف به اسم Heart &amp; Crown) در مرکز شهر تغییر کرد. ابتدا که می خواستیم وارد بشیم پیشخدمت دم در توضیح داد که امروز برنامه عادی نداریم و فقط غذا برای &#8220;بی خانواده ها&#8221; و &#8220;بی خانمان ها&#8221; داریم. با توجه به گپ کوتاهی که با مسئول اصلی برنامه در رستوران قبلی داشتم تازه فهمیدم که داستان چیه؛ در این روز تعداد خاصی از رستوران ها از حدود یک ماه قبل فراخوانی می دن برای تهیه غذا، دسر، میوه، هدیه برای بزرگسالان (که عمومن شامل جوراب، دستکش، کلاه، شال و لباس های گرم زمستانی می شه) و اسباب بازی برای کودکان و همچنین نیروهای داوطلب. در این روز که همه جا تعطیله (همه جا حتا فروشگاه های شبانه روزی 24 ساعته) این رستوران ها ضمن پذیرایی از سالمندان، ادم های تنها و بی خانواده، خانواده های کم درامد و بی خانمان ها در محیطی گرم که همه داوطلبانه مشغول کارند هدایایی رو به اونها می دن که زمستون رو خیلی سخت نگذرونن. تجربه یک پذیرایی گرم برای کسانی که در حالت عادی ازش محرومند هم برای میزبان، هم میهمان و هم برای اون هایی که تدارک این روز رو دیدن بسیار هیجان انگیزه.<br />
این روز یکی دو نکته دیگه هم برای من داشت. اول اینکه اتاوا شهر بسیار مذهبیه کاملن جلب توجه می کرد. دوم این که مثل تمام روزهای مذهبی دیگه مشارکت صرفن محدود می شد به میانسالان و خانواده هایی که بچه های هفت هشت ساله داشتن. به معنای دیگه مشارکت جوانان در این روز مثل روزهای مشابه دیگه صفر بود. و اخر اینکه کانادا (و لااقل اتاوا) در زمان سال نو بدتر از ایرانه. اگه کار اداری داشته باشین حداقل دو هفته رو هوایید. چون اگه حتا سیستم کار کنه کاملن طبیعیه که مسئول کار شما مرخصی رفته باشه و شما باید تا برگشتنش صبر کنین.<br />
در تمام این مدت که حدود پنج ساعت طول کشید راهنمای ما نینا مرتب داشت حرف می زد که البته بعضی از گفته هاش با توجه به تجربیات من در این مدت در کانادا دلیل نوشته های بعدی من بشه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/358/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=358&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/12/25/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7-merry-christmas/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اثر تحریم بانک مرکزی بر اقتصاد ایران</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/12/21/%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/12/21/%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 20:06:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ناکارامدی ایزار غیراقتصادی،بانک،صرافی،ارز،تحریم های اقتصادی،اقتصاد سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم بانک کرکزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=353</guid>
		<description><![CDATA[من نمی دونم واقعن ساده و راحت حرف زدن چقدر سخته که بعضی از مسئولین و سیاستمداران ایران ترجیح میدن یک مشت اراجیف به هم ببافند و با سر هم کردن مسایلی که هیچ ربطی به هم دیگه نداره یه نتیجه بگیرن و بخوان به زور به خورد ملت بدن. نمونه اش این سرمقاله روزنامه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=353&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من نمی دونم واقعن ساده و راحت حرف زدن چقدر سخته که بعضی از مسئولین و سیاستمداران ایران ترجیح میدن یک مشت اراجیف به هم ببافند و با سر هم کردن مسایلی که هیچ ربطی به هم دیگه نداره یه نتیجه بگیرن و بخوان به زور به خورد ملت بدن. نمونه اش این <a href="http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=282440">سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد</a> که توسط بهمنی، رئیس بانک مرکزی نوشته شده. خوب حتا یه متخصص اقتصاد هم وقتی این نوشته رو می خونه ربط بحران اخیر حوزه یورو رو به عدم سیطره دلار و صادرات کشورهای قوی تر به ضعیف و اختلاف انگلیس با المان و فرانسه و&#8230; بر عدم تاثیرگذاری تحریم بانک کرکزی نمی فهمه چه برسه به عموم مردم.<br />
اقای بهمنی می تونی با زبونی ساده و به دور از اسمون ریسمون بافتن کم اثر بودن تحریم بانک مرکزی بر اقتصاد ایران رو اینطوری توضیح بدی -البته اگه خودت بدونی و دوست داشته باشی توضیح بدی-؛<br />
الان بیش از یک ساله که هیچ بانک بزرگ و معتبری به علت ریسک بالا در اثر تحریم -که بالاخره اتفاق افتاد- حاضر به انجام معامله با بانک مرکزی ایران نیست. اما در همین مدت هم ما بخشی عمده ای از درامد ناشی از فروش نفتمون رو از طرق دیگه وصول کردیم. روشش هم خیلی ساده است. بانک مرکزی به جای نگهداری حساب نزد بانک های بزرگ اروپایی و ژاپنی به سراغ بانک های درجه دو مالزیایی، ترکی، هندی و صرافی های کویت و قطر رفته و اون هم نه به صورت مستقیم بلکه غیرمستقیم. یعنی به جای اینکه این گردش مالی از طریق بانک مرکزی انجام بشه از طریق شبکه بانکی داخلی که تحریم نیست انجام میشه. حالا چرا امریکا نمی تونه جلوی فعالیت این بانک ها رو بگیره به دو علت؛ 1- چون این بانک ها سهامدار امریکایی ندارن (به علت کوچک و محلی بودن) و اینکه با بانک های امریکایی تماس زیادی ندارند پس خزانه داری امریکا کنترلی روی این بانک ها نداره. 2- روش گردش مالی از طریق شبکه رسمی و سیستم سوئیفت (که قابل ردگیری هست) نیست.<br />
نتیجه اینکه ایران نفتش رو می فروشه، پولش رو دریافت می کنه و خریدهای اساسی اش رو هم انجام میده.<br />
اما پاسخ به دو تا سوال؛ 1-ایا تحریم ها هیچ اثری بر اقتصاد ایران ندارن؟ چرا تاثیر دارن. اما این اثر اون چیزی نیست که اقتصاد ایران رو فلج کنه. صنایع بزرگ و کلیدی ممکنه نتونن مستقیمن از زیمنس و فیلیپس و میتسوبیشی و&#8230; برای نیروگاه ها و کارخانجاتشون خرید کنن اما با قیمتی بالاتر از دلال های تایلندی و اماراتی و هنگ کنگی خریدشون رو انجام میدن. پس یک اثر تحریم ها برای ما اینه که هزینه و زمان فعالیت های کلیدی رو بالا می بره (ولی متوقف نمی کنه) 2- پس اگه بانک مرکزی مشکل ارزی نداره این اشفتگی بازار ارز ایران از کجاست؟ مشکل اصلی بانک مرکزی در حال حاضر تهیه اسکناسه (دلار کاغذی) به علاوه نقل و انتقالات کوچک مسافران و دانشجویان امریکا و کانادا و اروپا و همچنین تقاضای سفته بازی که بازار رو اشفته کرده که البته مدیریت غلط و ناکارامد بانک مرکزی در یک سال و نیم اخیر این سیگنال رو به بازار داده که بانک مرکزی توان کنترل بازار رو نداره و در نهایت این اشفتگی رو بیشتر می کنه.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/353/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=353&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/12/21/%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>امید، تغییر یا زندگی</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/10/05/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d8%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/10/05/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d8%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 00:58:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=350</guid>
		<description><![CDATA[سال 81، 82 با بچه ها می نشستیم تو حیاط دانشکده اقتصاد، تو کانون هنر، تو کتابخونه شریعتی، بعضی شب ها هم خوابگاه و راجع همه چیز صحبت می کردیم. راجع به تغییر؛ اینکه تازگی چکار کردن، چکار باید بکنن، یا چکار اگر می کردن بهتر بود. توی هر جمعی می شد از تغییر حرف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=350&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال 81، 82 با بچه ها می نشستیم تو حیاط دانشکده اقتصاد، تو کانون هنر، تو کتابخونه شریعتی، بعضی شب ها هم خوابگاه و راجع همه چیز صحبت می کردیم. راجع به تغییر؛ اینکه تازگی چکار کردن، چکار باید بکنن، یا چکار اگر می کردن بهتر بود. توی هر جمعی می شد از تغییر حرف زد؛ با رهام و پویان بحث ها راجع به نشریات  و محافل ادبی بود. اینکه شاعری نسل جدیدی پیدا شدن که می تونن فضای نویی ایجاد کنن.<br />
با دومان و صادق و&#8230; بحث ازادی و دموکراسی بود. بحث اینکه دنیا کدوم طرفی داره می ره. اسلام گرایی و&#8230;<br />
بحث ایدئولوژی و اندیشه و معنویت و &#8230;<br />
با رامین و امیر و اویس بحث روزنامه و نشریات بود.<br />
اون موقع نوید و مانی تو کانون هنر کلاس داشتن و بی خبر از اتفاقات موسیقی هم نبودیم.<br />
&#8230;<br />
اینها همه فقط تو دانشکده ای اتفاق می افتاد که کلن 600 تا انشجو داشت. بگذریم که با بچه های جامعه شناسی، مدیریت، حقوق و علوم سیاسی هم برنامه های مشترکی بود.<br />
خوب که فکر می کنم به نظرم می رسه همه اینها به خاطر این بود که &#8220;امید&#8221; بود. شاید هم &#8220;آرمانگرایی&#8221;  موتور محرکه اش بود. نمی دونم. فقط می دونم که یه چیزی تغییر کرده. خیلی هم تغییر کرده. حداقل در من خیلی تغییر کرده؛<br />
دیروز خبر وتوی محکومیت سوریه رو در شورای امنیت توسط روسیه و چین خوندم و نه تنها خونم به جوش نیومد بلکه برام یه اتفاق طبیعی بود. خبر اختلاس ایران رو می خونم، نه تنها تعجب نمی کنم بلکه می دونم این تازه فقط مربوط به یکی از شرکت هاست.-حداقل دو، سه تای دیگه رو من می شناسم-. هر روز چیزهای متدوال تری رو می بینم که برام مصداق بی اخلاقیه اما خودم هم مجبور به انجامشم چون جزئی از فرهنگ کشور جدیدیه که دارم توش زندگی می کنم.<br />
خیلی وقته پذیرفتم که دنیا پیش از من همین بوده و بعد از من هم همین خواهد بود اما هیچ وقت این سوال من رو رها نمی کنه که :آیا دنیای بهتری هم می شه وجود داشته باشه؟&#8221;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/350/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/350/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=350&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/10/05/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d8%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>معتادان کتاب</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/19/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/19/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Jun 2011 18:51:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=347</guid>
		<description><![CDATA[یک- دیروز با فاطمه با یکی از کسانی که به تازگی در اتاوا دوست شدیم صحبت می کردم. دنبال کتاب می گشت. -کتاب کاغذی فارسی- گفتم من فقط یک کتاب همراه خودم اوردم و بقیه پی دی اف است. بحث بالا گرفت و گفت که کتابخانه ی نسبتن بزرگی داشته که یک دفعه تصمیم می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=347&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک- دیروز با فاطمه با یکی از کسانی که به تازگی در اتاوا دوست شدیم صحبت می کردم. دنبال کتاب می گشت.  -کتاب کاغذی فارسی- گفتم من فقط یک کتاب همراه خودم اوردم و بقیه پی دی اف است. بحث بالا گرفت و گفت که کتابخانه ی نسبتن بزرگی داشته که یک دفعه تصمیم می گیرد، آن را اتش بزند؛ چرا که وقتی بعد از دانشگاه وارد جامعه می شود می بیند دنیای واقعی هیچ ربطی به دنیای کتاب های کتابخانه ندارد&#8230;</p>
<p>دو- دوستی دارم از یک خانواده فرهنگی-مذهبی. تیپ فکری والدین از شریعتی تبعیت می کند. دوستم پسر بزرگ خانواده است و به الطبع اهل کتاب. منتها کتابخوانی پسر بزرگ تا بدانجا پیش می رود که حالا لیبرالی دو اتشه است و نه تنها هیچ سازگاری با فرهنگ خانواده ندارد بلکه در جهت عکس حرکت می کند و اگر مجالش دهند در ستیز با فرهنگی است که در آن رشد یافته. چند وقت پیش با هم صحبت می کردیم می گفت که پدر و مادرش نه تنها علاقه مند نیستند که سایر بچه ها کتابخوان شوند بلکه تمام مشوق ها را به کار می گیرند که مطالعه شان از سطح کتاب های مدرسه فراتر نرود&#8230;</p>
<p>سه-  تا قبل از دانشگاه بلد نبودم هدیه ای غیر کتاب برای کسی بخرم. به دو دلیل؛ یکی اینکه می دانستم دوستانم چه کتابی می خواهند. و دوم اینکه چون خودم از کتاب بیش از هر چیز دیگری لذت می بردم این را در مورد دوستانم هم صادق می دانستم. این ذهنیتی است که از چهار پنج سالگی با من مانده&#8230;</p>
<p>الان گاهی که در خلوت خودم فرو می روم، واقعن نمی فهمم که ایا بهتر نبود تا این حد وابسته و معتاد کتاب نبودم. فکر می کنم همه کسایی که یه جورایی با کتاب گره خورده اند گاهی سوالی مثل این یا شبیه به این از خود می پرسند؛ به خصوص وقتی با چهره ای از دنیای واقع مواجه می شوند که در دنیای کتاب غایب است.<br />
«از درس و کتاب، کار من راست نشد// شاگردی روزگار استادم کرد»<br />
اما به هر حال، خوب یا بد، مفید یا مضر، با عشق یا تنفر، ما معتادان کتابیم&#8230; </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/347/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=347&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/19/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اردوغان و ترکیه ی اروپایی</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/11/%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%88%d8%ba%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c%d9%87-%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/11/%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%88%d8%ba%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c%d9%87-%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Jun 2011 01:23:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیه،اردوغان،حزب عدالت و توسعه،پیشرفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=344</guid>
		<description><![CDATA[از هشت سال پیش که پیروزی حزب عدالت و توسعه ترکیه با اکثریت ثبت شد هیچگاه لائیک ها و احزاب مخالف فکر نمی کردند که روزی تا این حد در ترکیه منزوی شوند. احزابی که ارتش رو پشت سر خود داشتند که محافظ قانون اساسی لائیک ترکیه است و مهمترین ابزار در برابر اسلام گرایان. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=344&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از هشت سال پیش که پیروزی حزب عدالت و توسعه ترکیه با اکثریت ثبت شد هیچگاه لائیک ها و احزاب مخالف فکر نمی کردند که روزی تا این حد در ترکیه منزوی شوند. احزابی که ارتش رو پشت سر خود داشتند که محافظ قانون اساسی لائیک ترکیه است و مهمترین ابزار در برابر اسلام گرایان.<br />
اما اردوغان از چه ابزاری استفاده کرد که دیروز توانست بانوی اولی با پوشش اسلامی برای ترکیه ی لائیک تعریف کند و امروز شعار حزبش تغییر قانون اساسی است.<br />
اردوغان به خوبی از تجربه شکست سلفش نجم الدین اربکان استفاده کرد. در حالی که ملت ترکیه همواره در پی یک ناجی اسلامگرا می گردند اما او تصمیم گرفت از دری دیگر وارد شود. شکست دولت های ائتلافی در مناسبات سیاسی و نارضایتی از وضع اقتصادی. این دو عامل بود که علاوه بر مردم طرفدار اسلامگراها، میانه رو ها و بازار و فعالان اقتصادی را هم جذب حزب عدالت و توسعه کرد؛ افزایش درامد سرانه از 2900 دلار در سال 2003 به 5500 در سال 2010، کاهش نرخ تورم از 30% به حدود 6%، جذب سرمایه گذاری مسقیم خارجی و&#8230;<br />
در کنار این ها، البته اردوغان و حزبش نیم نگاهی هم به افزایش ازادی های مذهبی داشتند؛ اجازه ورود دختران محجبه به دانشگاه ها، اجازه ساخت مساجد جدید، تغییر قوانین سختگیرانه در استخدام افراد مذهبی در دولت به خصوص زنان و&#8230;<br />
اردوغان در سیاست خارجی هم نشان داد که هم می تواند استقلال ترکیه را حفظ کند و هم از معادلات منطقه و جهانی بهترین بهره را نصیب کشور خود کند؛ هم با اسرائیل پیمان نظامی می بندد، هم در کنفرانس داووس از سیاست های اسرائیل انتقاد می کند و برای مردم غزه امداد غذایی-دارویی ارسال می کند. هم با سوریه توافقات کنترل مرزی دارد هم به صراحت از اسد و خشونت دولت او علیه مردم سوریه انتقاد می کند &#8230;<br />
بحثم این نیست که با یک نفر یا یک حزب، ترکیه جامعه ایده الی شد اما ترکیه راه خود را پیدا کرده و می داند که چه می خواهد. چه اردوغان اکثریتی را کسب کند که قانون اساسی را تغییر دهد یا نه، یا حتا اردوغان و حزبش در مسند قدرت باشند یا نه، در این هشت سال پایه هایی بنیان گذاشته شده که ترکیه را پیش می برد. به رویای &#8220;پدر ترکیه نوین&#8221;. شاید عضو رسمی اتحادیه اروپا، شاید هم عضو ناظر. </p>
<p>پی نوشت: مرجع امارها سایت tradingeconomics می باشد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/344/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/344/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=344&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/11/%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%88%d8%ba%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c%d9%87-%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آدمی و اندازه دغدغه هایش</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/04/%d8%a2%d8%af%d9%85%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/04/%d8%a2%d8%af%d9%85%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jun 2011 00:41:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دغدغه،لوگوتراپی، معنا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=340</guid>
		<description><![CDATA[هر انسانی در هر موقعیتی و در هر جایگاهی دغدغه هایی دارد که با انها زندگی می کتد. این دغدغه ها شامل طیف گسترده ای از دغدغه های شخصی گرفته تا اجتماعی و ملی و جهانی و حتا تاریخی می شود. شاید از منظر مکتب معنادرمانی (لوگوتراپی) بتوان این دغدغه ها را معنای زندگی هر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=340&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر انسانی در هر موقعیتی و در هر جایگاهی دغدغه هایی دارد که با انها زندگی می کتد. این دغدغه ها شامل طیف گسترده ای از دغدغه های شخصی گرفته تا اجتماعی و ملی و جهانی و حتا تاریخی می شود. شاید از منظر مکتب معنادرمانی (لوگوتراپی) بتوان این دغدغه ها را معنای زندگی هر فردی دانست که اگر وجود نداشته باشند، فرد دچار خلامعنا یا پوچی می شود. اما به نظر من باید رابطه معناداری بین دغدغه های انسان و تواناییهایش وجود داشته داشته باشد وگرنه این دغدغه ها نه تنها باعث جعل معنا برای فرد نمی شود بلکه نوعی آزردگی و سرخوردگی ایجاد می کند که می تواند زیربنای دنیای ذهنی فرد را دچار اختلال کرده و حالت عدم تعادل ذهنی و فکری برای فرد ایجاد کند. به طور مثال در نظر بگیرید شخصی را که درامد پایینی دارد اما همین درامد کم برای یک زندگی ساده کفایت می کند. اما اگر دغدغه این فرد فراتر از افزایش رفاه خود و خانواده اش باشد مثلن دغدغه اش بالابردن سطح زندگی کل محله یا روستا یا شهر فقیری باشد که در آن زندگی می کند، به علت اینکه توانایی اش (چه بالقوه و چه بالفعل) با دغدغه اش همخوانی ندارد، با ادامه فکر کردن و جستجوی راه حل برای دغدغه اش دچار اختلال ذهنی و فکری خواهد شد.<br />
عکس این قضیه هم صادق است. فردی که به لحاظ هوش یا دانش یا قدرت یا&#8230; توانمند است اما اجتماع یا یک عامل درونی (مثل سرخوردگی های دوران کودکی) او را در موقعیتی قرار می دهد که دغدغه اش از سطح توانمندی هایش بسیار پایین تر است (یا حداقل با توانمندی اش قادر به حل آن نیست) نیز دچار اختلال مشابهی خواهد شد.<br />
به علت شرایط اجتماعی-سیاسی ایران از هر دو طیف بسیار دیده ام. بعد از کمی هم صحبتی این سرخوردگی رو در کلامشون کاملن مشاهده می کنم. گهگاه تناقضات گفتار و رفتارشون رو بهشون گوشزد می کنم تا ببینم ایا خودشون جوابی براش دارن یا نه؟ معمولن جواب ها خارج از چند گزینه نیست؛ سکوت، لبخند، &#8220;راستش نمی دونم&#8221;، و &#8220;خودت چی فکر می کنی؟&#8221; و در مورد این جواب آخر هم جواب من خارج از همون چند تا گزینه نیست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/340/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/340/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=340&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/06/04/%d8%a2%d8%af%d9%85%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مهندس سحابی هم رفت</title>
		<link>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/05/31/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%d8%b3%d8%ad%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/</link>
		<comments>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/05/31/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%d8%b3%d8%ad%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 May 2011 17:46:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnajmi</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ملی-مذهبی،مهندس سحابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnajmi.wordpress.com/?p=336</guid>
		<description><![CDATA[اگر با قاطعیت نگویم که سیاست ورزی با اخلاق دیگر محلی از اعراب در ایران ندارد لااقل می شه گفت تاریخ سیاست ورزان اخلاق مدار رو به افول است. همه اونهایی که من می شناختم و برایم نمادی هم از ایران دوستی (و نه وطن پرستی نژادپرستانه) بودند، هم عقل و هم سیاست. قلبشان برای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=336&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر با قاطعیت نگویم که سیاست ورزی با اخلاق دیگر محلی از اعراب در ایران ندارد لااقل می شه گفت تاریخ سیاست ورزان اخلاق مدار رو به افول است. همه اونهایی که من می شناختم و برایم نمادی هم از ایران دوستی (و نه وطن پرستی نژادپرستانه) بودند، هم عقل و هم سیاست. قلبشان برای مردم ایران می تپید و از دادن هر هزینه ای در این راه ابایی نداشتند؛ از فاطمی و بختیار و طالقانی گرفته تا بازرگان و یزدی و سحابی ها&#8230; همیشه برای خودم هم جای سوال بود که با وجود همه احترامی که برای این ادم ها قائلم نمی توانم مسلکشان را بپذیرم. و تنها نتیجه ای که گرفته ام این است که ادم از بعضی ها علم می اموزد، از بعضی درس زندگی و از عده ای هم شخصیت. و من از این سیاست ورزان (جبهه ملی،نهضت آزادی و ملی-مذهبی ها) بسیار درس شخصیت و زندگی اموختم. از فاطمی که به خاطر مواضع قاطعش هم مغضوب دربار بود و هم مذهبی های افراطی، از بازرگان که عطای دولت را به لقای کارگزار بودن صرف بخشید، از دکتر سحابی که با همه بلایی که سرش اوردند از هیچ کس کینه به دل نگرفت&#8230;<br />
 از مهندس سحابی علاوه بر شخصیت اش خاطرات زنده هم دارم؛ انجا که گفت ما رد صلاحیت خواهیم شد و همگی پشت سر خاتمی می ایستیم تا حداقل نشان دهیم قدرت مخالف چقدر است، یا انجا که در پیش جلسه مجلس ششم هشدار داد به اصلاح طلبان راه یافته به مجلس که همان نکنید که قبل از شما کردند وگرنه مردم با شما همان می کنند که با قبل از شما کردند (و همان شد و مردم با اصلاح طلبان هم قهر کردند)&#8230;<br />
شاید امروز با بسیاری از دیدگاه های مهندس سحابی و نزدیکانش به خصوص در مسایل اقتصادی مخالف باشم اما فراموش نخواهم کرد که خیلی چیزها از روش زندگی شان اموختم؛ از احترامی که برای علم قائل بودند، از نهایت دلبستگی شان به ایران، از عزت نفس و باورشان به امید. روح همگی شان شاد.</p>
<p>پی نوشت: برای دکتر یزدی هم ارزوی بهبودی می کنم.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnajmi.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnajmi.wordpress.com/336/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnajmi.wordpress.com&amp;blog=3797833&amp;post=336&amp;subd=abouzarnajmi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnajmi.wordpress.com/2011/05/31/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%d8%b3%d8%ad%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/043da94ecf32a0bf7d279f01fa2a4b4a?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnajmi</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
